بازنمایی‌های معاصر از بدن زنانه

ونیرا دیمولسکو/برگردان ایدا جودکی

دیگری: در عصر دیجیتال امروزی ما فناوری‌های نوین و شیوع بازارهای مصرف‌کننده، هنجارهای فرهنگی درباره روابط جنسیتی از طریق روش‌های جدید ارتباطات باز – برساخت و پراکنده‌شده‌اند. رسانه‌های جمعی، تبلیغات و فرهنگ مردمی در حال بازسازی نقش‌های جنسیتی هستند که به هر خانه‌ای در این جهان آشنا با ابزارهای ارتباط‌جمعی نفوذ می‌کنند. بازتولید بدونِ فکر تصاویر، فیلم‌ها و سخنان، اشاعه گفتمان مسلط را استحکام بخشیده و آن‌ها را به قوانین نمادین ضمنی تبدیل کرده است.

روابط جنسیتی عنصر اصلی هر گفتمان مسلطی در تاریخ بشری بوده است. فراروایت های تفکر مدرن، آن‌چنان‌که لیوتار می‌نامد، در میان اصول دگر – هنجارمند هویت [اصولی که علاوه بر غیرهمجنس گرایی، دیگر انواع گرایش‌ها جنسی را نیز هنجارمند تلقی می‌کند] برساخت شدند، اصولی که در الگوهای دوگانه تفکر که به تقابل اصلی و مفاهیم سلسله مراتبی بین ذهن / بدن، طبیعت / فرهنگ و بدین ترتیب، مردانه / زنانه منجر شد، بنیان نهاده شدند.

تکامل تئوری‌های فمینیستی و مطالعات جنسیت به تئوریسین‌های قرن بیستم مجوز بررسی کردن تقابل مردانه / زنانه و تجزیه‌وتحلیل نقش آن در شکل‌گیری ساختارهای اجتماعی، سیاسی و اقتصادی را داده‌اند.

مفهوم بدن به‌ویژه بدن زنانه کاملاً مورد بحث قرارگرفته است و در طول قرن‌ها تحت اقتدار فلسفه و عرف و اخلاقیات مسیحیت بوده است. امروزه بر همه روشن است که سنت فلسفی، بدنمندی و زنانگی را کم‌ارزش دانسته و گمراه‌کنندگی حواس را به‌عنوان موانعی بر راه دانش معتبر محکوم می‌کند (سپلمن ۲۰۱۴).

بدن‌های زنان به مدت طولانی اشیایی مطیع و منفعل برای اهداف علمی و وسواس مردانه به نظم و معنا بوده‌اند [بدن زنان به ابژه‌ای تبدیل‌شده بود که مردان را به اهداف علمی خود برسانند بنابراین مورد سوءاستفاده مردان و قدرت قرارگرفته است]. تا نیمه دوم قرن نوزدهم، بازنمایی‌های فرهنگی از بدنمندی زنانگی به نقش زنان در قرارداد خانگی و نهاد اجتماعی خانواده تقلیل یافت، نقشی که از وظایف تولیدمثلی و مادری آکنده بود. بنابراین، بدن هرگز فی‌نفسه به زنان تعلق نداشته بلکه با اشکال گوناگون سلطه مردانه توصیف، مجبور و کنترل‌شده است (کینگ ۲۰۰۴).

اما با ظهور فمینیسم و عمل‌گرایی در آغاز قرن بیستم و گسترش سرمایه داری، زمینه مناسب و سازنده‌ای برای بازنمایی‌های جنسیتی جدید به وجود آمد.

درنتیجه، سؤالات مناسبی برای پرسیدن وجود دارند: چه نوع نوشته‌هایی بر بدن زنان در جوامع غربی معاصر دیده می‌شوند؟ [زنان و بدن‌هایشان در دوران معاصر چگونه به لحاظ اجتماعی و فرهنگی شکنجه می‌شوند که ما باید معنای آن‌ها را دریابیم؟] کدام بدن‌ها هستند که الگوهای هویت جنسیتی را در قالب‌های تفکر پست‌مدرنیستی بازنمایی و تکرار می‌کنند؟

برای پاسخگویی به این سؤالات، من باید پژوهش خود را بر گفتمان زیبایی معاصر متمرکز کنم که ظاهراً در [زمینه] برساخت هویت زنان و بازنمایی‌های فرهنگی فراوان است.

هویت جنسیتی، هنجار زیبایی و عمل انتخاب از طریق مصرف

طبق گفته «وولف»، ایده ال زیبایی جسمی زنانه بازنمایی فرهنگی نسبتاً نوینی از زنان است. تا سال‌های ۱۸۳۰، ویژگی‌های جسمی بدن زن به‌عنوان هنجارهای جنسیتی، به‌طور اجتماعی درک نمی‌شد. علاوه بر این، نقش‌های سنتی جنسیتی که بر زنان محول می‌شدند در فضایی خانگی به‌عنوان رویه‌ای از میراث فیزیولوژیک شکل‌گرفته‌اند که باروری و مهارت‌های پرورشی به‌عنوان دو شرط لازم برای زن بودن و در نتیجه مادر شدن درنظرگرفته می شدند. همچنین بکارت و جوانی دو شرط حیاتی برای سربلندی اجتماعی زنان بودند، و ناآگاهی جنسی ویژگی اساسی بازنمایی مشروع زنانه بود (وولف، ۲۰۰۸). بدین ترتیب، هویت کلی زنان به عنوان تعابیر فرهنگی از کارکردهای بیولوژیکی آنها تعریف می شد. انتخاب اجتماعی و تبعیض علیه زنان برطبق قوانین رفتاری سختگیرانه ساخته شده بودند که بیانگر بازنمایی هژمونیک از روابط جنسیتی بود. اگرچه، درطول دهه اول قرن نوزدهم ظاهر فیزیکی زنان به موضوعی [شی ء] مورد استناد و تحسین تبدیل شد:

در دهه ۱۸۴۰ اولین عکس های برهنه از زنان روسپی گرفته شد؛ تبلیغات با استفاده از زنان زیبا برای اولین بار در نیمه قرن ظاهر شد. نسخه های آثار هنری کلاسیک، کارت پستال هایی از زیبایی های جامعه و معشوقه های سلطنتی، تصاویر چاپی «کوریر و ایوز» و مجسمه های شیشه ای، فضای جداگانه ای را که متعلق به زنان طبقه ی متوسط بود درهم شکست (وولف، ۲۰۰۸، ۱۵).

برای یک قرن و نیم، مفهوم زیبایی ابزاری برای بازنمایی هایی فرهنگی از زنان به عنوان اهداف دانش و محصول سه انقلاب مهم تاریخی بوده است: صنعتی، تکنولوژیک و جنسی. انقلاب صنعتی، قدرت خانواده را به عنوان نهادی اجتماعی کم اهمیت جلوه داد و به زنان فرصت پیوستن به نیروی کار را داد (وولف ۲۰۰۸، بوردو ۱۹۹۵، ستانسل و تامپسون ۱۹۸۳). بنابراین، زیبایی فیزیکی به عنوان جایگزینی برای موقعیت مادری زنان و محبوس شدن آن ها در فضای خانگی شکل گرفت و بسط یافت. این گونه ای از گفتمانی نو در بازنمایی های هویت جنسی شد (وولف، ۲۰۰۸). انقلاب تکنولوژیک، گفتمان زیبایی زنانه را به وسیله بهبود، برجسته سازی و استمرار بازنمایی های فرهنگی از طریق عکس ها، تبلیغات، فیلم ها، کتاب ها و نمایش های تلویزیونی استحکام بخشید. درنهایت، انقلاب جنسی حق زن را برای بیان و ابراز جنسی و دانش جنسی بازیافت و تغییری در هویت و روابط جنسیتی به وجود آورد که از آزادی جنسی زن فراتر از قراردادهای زناشویی و بدنام سازی های اجتماعی حمایت می کرد. این امر به تعریف نوینی از زیبایی زنانه اشاره می کند که همچنین با بیان و ابراز جنسی به عنوان بخشی از هویت زنان درهم آمیخته است (گیل و شارف ۲۰۱۱، گیل ۲۰۰۷، گیل ۲۰۰۸، وولف ۲۰۰۸). بازنمایی های معاصر از زیبایی زنانه در جوامع غربی نتیجه عوامل متعدد اقتصادی، سیاسی و فرهنگی هستند. تحت تأثیر نیروهای نوظهور مصرف گرایی، زیبایی زنانه به یک صنعت تبدیل شده که به تمام حوزه های اقتصادی رخنه کرده است. در زمینه بازتعریف سکس به عنوان عملی لذت بخش و منبع مالی امکان پذیر صرف نظر از هویت جنسیتی، صنعت زیبایی بدنمندی زنانه را به عنوان هدف اصلی گفتمان و مشاهده مجددا تعریف کرد. بنابراین، زیبایی به چیزی تبدیل شد که «روزالین گیل» آن را «مالکیت بدنی»  نامید (گیل ۲۰۰۷، ۶). تغییر فرهنگی چشمگیری در گفتمان عمومی هویت جنسیتی وجود دارد، از بازنمایی زن به عنوان نیروی بازتولیدی [تولید مثل] و وسیله ای برای حفظ قدرت نهاد اجتماعی خانواده، تا تصویر زن به عنوان یک سوژه ی به لحاظ جنسی جسور و گستاخ درنظر آن افرادی که زیبایی جنسی را شکلی از قدرتمندی می دانند:

بجای مراقبت و پرورش و مادری که اصول اساسی برای زنانگی درنظر گرفته می شوند (که البته بسیار مسئله ساز و مطرود است) در رسانه های امروز داشتن بدنی سکسی (اگرچه نه صرفا) به عنوان منبع کلیدی هویت زنان نشان داده می شود (گیل ۲۰۰۷، ۶).

بعلاوه، هویت زنان نه تنها به طور مجدد تعریف شده، بلکه به عنوان مدلی قابل استفاده، دردسترس و مطلوب برای تمام سوژه های زنانه بدون توجه به طبقه، نژاد یا سن عرضه شده است. این امر در اصطلاحات «میشل لازار» به عنوان «حق زیبا بودن»  تغییر داده شد (لازار در گیل و شارف ۲۰۱۱، ۳۹). حق زیبا بودن برحسب رویه های سنتی آن زمانِ شکل دهی بدن به ویژه حذف مو و کاهش وزن فهمیده می شود و به عنوان آزادی برای پوشیدن هر چیزی، به این معنا که، دسترسی برابر و یکسان تمام زنان به گفتمان جهانی زیبایی زنانه در جوامع غربی معاصر بازنمایی می شود. پیوستگی بین هویت شخصی زنان، زیبایی و سبک [استایل] یک برساخت معاصر در گفتمان هژمونیک مصرف گرایانه است (لازار در گیل و شارف ۲۰۱۱، وولف ۲۰۰۸، بوردو ۱۹۹۵، مک رابی ۲۰۰۸).

موارد مرتبط بسیاری وجود دارند که هنگامی‌که از تلاقی بین زیبایی هنجارمند و مصرف‌گرایی بحث می‌کنیم در نظر گرفته شوند.

اولاً، در فرهنگ مردمی معاصر و رسانه‌های جمعی رویه‌ی جذب شدن در هنجار تجویزی زیبایی به‌عنوان یک انتخاب شخصی انجام‌شده برساخت می‌شود. این مسئله بدان معنی است که کنش مصرف یک‌رویه‌ی قدرت بخشی است که هم در سطح شخصی (انتخاب‌های مستقل سبک زندگی) و هم در سطح اجتماعی آن (انتخاب یک فرد به رهاسازی زنان و لغو نابرابری‌های جنسیتی کمک می‌کند) اتفاق می‌افتد. بنابراین، می‌توانیم بپرسیم که چگونه یک شخص می‌تواند بین انتخاب شخصی و الزام مصرف‌گرایی تمایز قائل شود و چگونه این مسئله می‌تواند باعث بهبود زندگی زنان از طریق احیای استقلال آن‌ها بر بدن‌هایشان شود؟

ثانیا ، مفهوم معاصر زیبایی زنانه به‌عنوان حق بشر و همچنین یک رویه برابری اجتماعی میان تمام زنان تعریف می‌شود که به نظر می‌رسد یک سبک زندگی رهایی‌بخش است: شیوه‌ای برای بودن، نگریستن و عمل کردن که می‌تواند کسی را به لحاظ فرهنگی و اجتماعی به‌عنوان یک زن قابل‌درک و فهم کند. در دسترس بودن حق زیبایی، با الزام به حذف هرگونه مزیت و برتری در میان تمام زنان و تأکید بر شناخت اجتماعی، بیشتر از هر رویه‌ی زنانه‌ی دیگری، ایده ال‌ترین شکل زنانگی را بازنمایی می‌کند. اگر بازنمایی‌های معاصر از بدن زنانه صرفاً به لحاظ فیزیکی و جسمی تفسیر می‌شوند، پس زیبایی فیزیکی مرجعی است که از زنان انتظار می‌رود نه تنها باید به نظر برسند بلکه یکسان و شبیه باشند. درنتیجه، زن بودن، طبق گفتمان کنونی هویت جنسیتی، به طور ضمنی اشاره می کند که هرکسی باید زیبا باشد، و آن چیزی که به عنوان حق برابر تعریف می شود، به یک وظیفه و تعهد غیرتبعیض آمیز صرف نظر از نژاد، طبقه و ملیت تبدیل می شود. تحت آن شرایط، مسأله دیگر، رویه کنترل خواهد بود که بازنمایی های فرهنگی ورای اشخاص پیرو و تحت سلطه [ی کنترل] را آشکار می سازند. در این مورد، سؤالی که پیش خواهد آمد، اینست که چگونه قدرتمندسازی می تواند ابزاری برای آگاهی سیاسی و اجتماعی و همچنین برابری جنسیتی باشد؟

پیش از همه، در هم آمیختگی مصرف گرایی و مفهوم انتخاب شخصی نتیجه ی ادغام و تطبیق دوباره ی عقاید فمینیستی و سیاست های هویتی در گفتمان عمومی است.

در اقتصاد جهانیِ مصرف کننده ادغام فمینیسم در بافت خصوصی سازی، مقررات زدایی و افزایش قدرت شرکت ها و بنگاه ها فراتر از بخش دولتی اقتصاد، ممکن می شد. عوامل اصلی ای که ترکیب این دو گفتمان را تسهیل می سازد قدرت کاهش یافته ی دستگاه های دولتی و تغییر مسیر نئولیبرالیسم به سمت سیاست های به رسمیت شناختن [بازشناسایی دیگران]، به علت افزایش صدای اقلیت ها و آگاهی سیاسی آن ها، هستند:

روی آوردن به سیاست های بازشناسایی، زنان را به نیروهای کار جایگزین کارگران مرد که نیروهای کار گران تر بودند سرازیر کرد، تأکید بر اراده ی خویشتن در دوره ی ریاست دولت و توجه ناکافی به خشونت علیه زنان در مبارزات بین المللی به بهای مقابله با فقر، همگی تماما پُر از طنین نسخه های نئولیبرالی بودند. پیوستگی و شباهت گزینشی فمینیسم و سرمایه داری که شامل بی اعتمادی مشترک آن ها به قدرت سنتی بود، همکاری با پروژه های سرمایه داری را تسهیل کرد و به پیشرفت این پروژه ها کمک کرد. نتیجه، گرفتار شدن و به دام افتادن عقاید فمینیستی در برنامه های نئولیبرالی بود و فمینیسم حقانیت و اعتبار تغییر و تحول نئولیبرالی سرمایه داری را فراهم کرد (پرول ۲۰۱۴، ۵ – ۴).

جریان اصلی ایده ها درباره ی برابری جنسیتی و رهایی زنانه عنصر اصلی ایجاد پروژه های اقتصادی بود که به بازارهای بزرگ تر وعده ی رشد اقتصادی کارخانه ها را می داد. پیام های فمینیستی که در گفتمان مصرف کننده استفاده می شوند به دیدگاه های ضد ذات گرایانه ی گفتمان سیاسی موج سوم تعلق دارند که بر حق عاملیت و انتخاب آزاد زنان تأکید دارد (دانبو و بوتزنل ۲۰۱۱، لازاروس ۲۰۱۰، کلاین ۱۹۹۹).

ادغام کالاها و روایات مشخص سیاست های جنسیتی نقش مهمی در شکل دهی به نیازها و ادراکات مشتریان دارد. «میلر» رابطه سوژه – ابژه در جوامع مصرف کننده را فرآیندی عینی سازی تعریف می کند که به طور ضمنی به تغییر ابژه به عنوان یک سود ارزشمند استانداردشده ی بیرونی، به ارزش درونی سازی شده ای که از طریق نیازهای مشتری شکل گرفته است، اشاره دارد. بنابراین، ابژه شدگی در این نگاه می تواند به عنوان بخشی از پیشرفت فردی یک شخص درنظر گرفته شود (میلر ۱۹۸۷).

از طریق ابژه سازی، مصرف کردن ، انتخاب واقعی زندگی  معرفی می شود، انتخابی متعلق به فرد که هویت فردی او را می سازد. این نقش را تبلیغ کنندگان بازی می کنند، برای مثال، شبیه کار داستان نویسان است که برای تعیین عاملیت داستان را پیچیده تر می نویسند. تبلیغات فقط کالاها را نمی فروشند بلکه داستان هایی که اغلب شخصی هستند را نیز می فروشند تا مشتری را با آنها اغوا کنند و او را به قلمرو خود از طریق مصرف دعوت کنند.

بدین ترتیب، صنعت زیبایی کالاها و رویه های مشابهی را ایجاد کرده است تا با زندگی خصوصی زنان آمیخته شوند و ضروری ترین نیازهای آنان، مانند استقلال و آزادی اراده را برآورده سازند. لوازم آرایشی، جراحی های پلاستیک، داروهای مربوط به رژیم غذایی و دیگر مناسک شکل دهی به بدن در طول دهه های اخیر بازارهای مصرف را به تصرف خود درآورده اند:

فرهنگ نه تنها به زنان آموزش داده است که چگونه بدن هایی متزلزل و بی اعتبار باشند، بلکه به طور مداوم خودشان را از نظر وجود یا به وجودآمدن نشانه های نقص زیر نظر بگیرند و دائما درگیر بهسازی جسمی خود باشند؛ (فرهنگ) همچنین به زنان آموزش می دهد (و مردان را نیز از یاد نبریم) چگونه بدن ها را ببینند. از آنجایی که همواره لاغری جذاب تصویر شده است، و ایده آل (ایده آل در رسانه های دنیای مصرف گرایی) لاغر و لاغرتر شده است، بدن هایی که در دهه ی پیش لاغر تصور می شدند امروزه فربه به نظر می رسند (بوردو ۱۹۹۵، ۵۷).

زیبا بودن، احساس زیبایی داشتن و زیبا به نظر رسیدن، رویه های فرهنگی و اجتماعی مرتبط با  هویت و عزت نفس زنان هستند. فرد با انجام دادن آن ها (مناسک زیبایی) با معنای اجتماعی و فرهنگی جنسیت یکی و متحد می شود. علاوه بر آن، مناسک زیبایی رویه ای جهت مراقبت از بدن و خود از طریق دستیابی به کالاها به طور اجتماعی نهادینه شده است، این مساله تمایز بین انتخاب شخصی و مصرف را پیچیده تر کرده است.

زمینه سازی و عینی سازی کالاها به عنوان روایات شخصی توسط وولف شرح داده شده است به عنوان مثال، نیاز مداوم زنان به مدل هایی که از طریق مکانیسم های متنوع کاهش اعتماد به نفس و سرافکندگی اجتماعی پرورانده شده است. پرداختن به [موضوع] هویت زنان در گفتمان عمومی از طریق نظارت دقیق فرهنگ رسانه ای شکل گرفته است. بنابراین، تصاویر زنان قدرتمند ایده آل که با گفتمان شدید رسانه ای شده با هدف الزام به زیبا بودن همراه بود، مکانیسم های کاهش اعتماد به نفس زنان هستند و گرسنگی آن ها را برای تأیید و ستایش فردی و اجتماعی تشدید می کنند.

آیین مراقبت از بدن، همانطور که گیل ادعا می کند، به یک رویه ی انضباطی از خود، «نظارت بر خودِ خودشیفته» که از طریق بازنمایی های هنجارمند تجویز زنانگی کنترل شده اند، تبدیل می شود (گیل ۲۰۰۷، ۱۰).

درنتیجه، صنعت زیبایی فرآیند دیگری از سلطه و انقیاد است که ادعا می کند به زنان، مالکیت بدن هایشان را بازگردانده است اما درعوض، تصاویری از آزادی و برابری جنسیتی به بهای گرسنگی شدید، نقص جسمی و نیاز مداوم به تأیید شدن را می فروشد.

با این حال، می شود پرسید چگونه روایت از زیبایی قدرتمند شده است و به شکلی از تسلط مردانه تبدیل شده درحالی که وسواس نظارت و کنترل بدنی نه تنها زنانه بلکه مردانه نیز شده است؟

«چنسر»، همانطور که جادویی سازی زیبایی بدنی [بت سازی از بدن که درنتیجه با وسواس انضباطی همراه خواهد بود] را تعریف می کند، استدلال می کند که ایدئولوژی «تبلیغ برمبنای جذابیت ظاهری»look – ism لزوما مختص جنسیت نیست. امروزه نادیده گرفتن بازنمایی های فرهنگی دررابطه با مادری و عوامل تولید مثلی، درمقایسه با برساخت زیبایی جسمی به عنوان اساس هنجارمند هویتی که [درواقع] ناآگاه – جنسیتی است، هویت زنان را در یک روایت پیچیده قرار داده است. بنابراین، شکل دهی بدن و حفظ جوانی آن به عنوان اثری از ترس انسان از مرگ نشان داده می شود:

(…) تاکنون «تبلیغ برمبنای جذابیت ظاهری»خود را در قالب جاذبه برای جوانان نشان داده است؛ این امر می تواند ترس بسیار عظیم انسان از مرگ را نیز بازتاب دهد، ترسی که به بیولوژی مرتبط است اما نه از نوع نگرانی برای بقاء تولیدمثلی؛ هیچ دلیلی برای آنکه فکر کنیم ابژه سازی) در آینده ی نزدیک مستحکم تر نخواهد شد، وجود ندارد (چنسر ۱۹۹۸، ۱۰۷).

این پارادایم نه تنها دیدگاه ما را نسبت به نابرابری جنسیتی تغییر می دهد بلکه بدن زنان را به برساخت های جزئی و فرعی فرهنگی تبدیل می کند. دگرگون کردن اسطوره زیبایی به یک کالای ناآگاه – جنسیتی، به هرحال، تأثیرات اجتماعی متفاوتی بر زنانگی و مردانگی می گذارد. نظر به اینکه بدنمندی؛ نه تنها از لحاظ اصول زیبایی شناختی بلکه به عنوان الگوهای رفتاری ای که با نمودهای جنسی و کنشگری جنسیتی مرتبط است، تعریف شده ؛ روش هایی که در آن مردان و زنان، زیبایی را تجربه می کنند اما نه آنطور که در جوامع غربی به عنوان روش های دائما وابسته به بازنمایی های پدرسالارانه هستند. برای مثال، اگرچه تمایلات جنسی مرد و زن هردو به عنوان اَشکال قدرتمندسازی ارائه می شوند اما سکسوالیته زنان به طور سیستماتیک به عنوان رضایت و مجوزی مشروط از سکسوالیته مرد بازتولید می شود، زیبایی زن نه به عنوان یک کنش با هدف میل جنسی بلکه به عنوان کنشی برای جذاب سازی خود برای مردان مطرح می شود (گیل، ۲۰۰۸).

بعلاوه، گفتمان پیچیده و مسأله ساز انتخاب در زمینه بازنمایی های جنسیتی درمیان مذاکرات فمینیستی معاصر به عنوان پیامد حاصل از ساختارهای درونی شده ی قدرت مورد بحث قرار گرفته است.

تا آنجایی که رویه های انضباطی زنانگی، یک بدن مطیع، تصنعی و تحت نفوذ تولید کند، این رویه ها باید به عنوان جنبه هایی از یک نظم بسیار بزرگ تر درک شوند: یک سیستم غیرانسانی انقیاد جنسی. هدف این سیستم تغییر زنان به همراهانی مطیع و سازگار برای مردان است دقیقا همانند ارتش که هدفش تبدیل تازه سربازانی بی تجربه به سربازانی جنگنده است (بارتکی، ۱۹۹۰).

مطابق با اظهارات «بارتکی»، عاملیت جنسی زنان محصول گفتمان جنسیتی دگر – هنجارمند است که به سوژه های مشارکتی، شکلی از سلطه غیرمستقیم مردانه، تبدیل می شوند. حذف رویه های مستقیم سلطه بر بدن و سکسوالیته زنان از گفتمان عمومی، آن (عاملیت جنسی زنان) را برای تشخیص نمونه های اقتدار مردانه و درنتیجه روند سلطه و انقیاد را دشوارتر ساخته است. هیچ شکل تحمیل شده ای از اقتدار، نه حتی قانون اجباری ای که اعمال و کنش های شمارا مجاز بداند، وجود ندارد اما الگویی از سازگاری و تطبیق که می توان آن را در همسازی انتخاب اکثر زنان پیدا کرد، وجود دارد:

واکنش معاصر بسیار خشونت آمیز است زیرا ایدئولوژی زیبایی آخرین بازمانده ایدئولوژی های قدیمی زنانه است که هنوز هم قدرت کنترل بر زنانی را که موج دوم فمینیسم  ان را نسبتا غیرقابل کنترل کرده بود، دارد: این امر قوی تر شده است در حالی که دیگر حتی افسانه هایی درباره مادری، پاکدامنی و انفعال زنان  اعتبار کمتری پیدا کرده اند (وولف ۲۰۰۸، ۱۰).

آنچه وولف ادعا می‌کند، نگاه خیره مردانه است، به‌عنوان نیرویی نظم‌دهنده توصیف گر ظاهر و رفتار زنان است و بر آن‌ها نظارت می‌کند، با شروع قرن نوزدهم، به ابزارهای مخصوص نظارت که سلطه مردانه را بر بازنمایی‌های اجتماعی، فرهنگی و سیاسی زنان تکثیر، تمدید و برقرار کردند، تحقق بخشیده‌اند. فن‌های مختلف عکاسی، پیدایش فیلم‌برداری و دستگاه‌های نوین تکنولوژیکی رسانه‌های جمعی معاصر اشکال متفاوتی از زیبایی هنجارمند زنانه که دقیق و صریح‌تر و درنتیجه، محدودتر و بنیادی‌تر بودند را تولید کرده‌اند. به‌وسیله بازنمایی‌های مستقیم و چشمگیر، قدرتِ کنترل و اختیار چنین دستگاه‌هایی که در فرهنگ مردمی و رسانه‌ها قرار دارند، در پشت گفتمان مصرف‌کنندگی انتخاب و قدرتمندسازی پنهان‌شده‌اند، گفتمانی که اصول خود را از سیاست غیر – انتقادی موج سوم فمینیسم وام گرفت به‌عنوان کالای مصرف، دوباره عرضه شد (چنسر ۱۹۹۸، کلاین ۱۹۹۹، گیل و شارف ۲۰۱۱، سنایدر – هال ۲۰۱۰).

ولف این ایده را بسیار واضح با استفاده از استعاره «دوشیزه آهنین» بیان کرد (ولف ۲۰۰۸). در اصل، دوشیزه آهنین  نخستین ابزار قرون‌وسطایی آلمانی برای شکنجه است که باهدف تنبیه قربانیان به‌وسیله محبوس کردن آن‌ها در اتاقکی عمودی به شکل یک دوشیزه مورداستفاده قرار می‌گرفت. قسمت‌های درونی اتاقک با میخ‌های فلزی که در بدن‌های برهنه محکومین فرومی‌رفت تزئین شده بودند و به مرگ تدریجی و دردناک اغلب از طریق گرسنگی‌های شدید یا به علت زخم‌های عمیق منجر می‌شد. دو واژه‌ای که این ابزار را توصیف می‌کند، آهن و دوشیزه، به رابطه بین دو چیز متضاد: فلز ایمن و قوی و باکره جوان، کودک و شکننده اشاره دارد. بنابراین، [ابزار] دوشیزه آهنین نمایش شاد و معصومانه‌ای از بدن ایده آل زنانه است که فرآیند طولانی و رنج آور تطبیق و تسلیم را پنهان می کند، فرآیندی که بدن را از طریق مثله کردن شکل می دهد. این امر که دوشیزه آهنین به عنوان نخستین ابزار قرون وسطایی شکنجه شناخته می شود مرجع خوبی برای هردو هدف کنونی و قدیمی استفاده از آن است: تنبیه و شرم. به عقیده نویسنده، مشابه با مناسک قرون وسطایی، زنان به دلیل عدم انطباق خود با معیارهای رایج زیبایی، از طریق روشهای دردناک، شرم و عزت نفس پایین تنبیه می شوند (وولف ۲۰۰۸، ۱۷).

استعاره وولف درزمینه رویه‌های معاصر زیبایی تعیین‌کننده به نظر می‌رسد. بااین‌حال، بنیان آن به نظر نامعتبر می‌آید زیرا [ابزار] دوشیزه آهنین تنها یک پس‌مانده فرهنگی است که بدن را محبوس کرده است، انگار که بدن در حالت طبیعی‌اش خفه‌شده و توانایی ابراز خود را ندارد. اما در آن شرایط، بدن طبیعی به چه معناست؟ چه نوعی از زیبایی‌شناسی طبیعی و رویه‌های رفتاری نقض می‌شوند؟ اگر بدنی طبیعی وجود داشته باشد، بنابراین انتخابی حقیقتاً آزاد و مستقل در جهت ابراز خود خواهد کرد. به پیروی از «باتلر»، من استدلال کردم که هنجارهای فرهنگی صرفاً نقاب‌هایی آزاردهنده ای که ما به گذاشتن آن‌ها وسوسه می‌شویم نیستند؛ بلکه بازیگرانِ واقعاً نامرئی شکل‌گیری هویت ما هستند یا آنچه نویسنده «انحصار در تولید»می‌نامد:

زندان بر بدن زندانی تأثیرگذار است اما آن را از طریق اجبار زندانی به شبیه شدن به ایده آل، یک هنجار رفتاری و یک مدل پیروی و اطاعت، انجام می‌دهد. (…) او [زندانی] تبدیل به اصل و اساس انقیاد خویش می‌شود. ایده آل هنجارمند، همانطور که بود، بر زندانی به عنوان نوعی هویت روانی که فوکو آن را «روح» نامید، تحمیل شد. از آنجا که روح پیامد حبس است، فوکو ادعا می کند که زندانی با روشی بنیادین بیشتر تحت سلطه است درمقایسه با اسارت در فضای زندان که فُرم صوری یا اصل نظارتی بر بدن زندانی مقرر است (باتلر ۱۹۹۷، ۸۵).

درنتیجه، وقتی که محبوس شده ای و به حبس خود آگاه هستی، می دانی که زندانی هستی. شاهد نقص و رنج بدن خود هستی و این امر دوشیزه آهنین را قابل رؤیت می کند.

اما هنگامی که به سلب آزادی ات معترف نیستی، دوشیزه آهنین با میخ های فلزی وجود ندارد، از اینرو تصورمی کنی آزادی [این فرض که بدن پیش – گفتمانی مقدم بر رویه های انضباطی سلطه است به این معناست که هویت آشکار و تأیید شده ای وجود دارد که ما باید به آن بازگردیم، یعنی، یک نظم هژمونیک دیرینه بر بدن. آنچه که استدلال باتلر را ادامه پذیر می کند شرح او درباره فرآیند درونی سازی رویه های انضباطی است که بدن را طبیعی می سازد، و همچنین اصرار او بر این حقیقت که ما یک وضعیت بدنی طبیعی و مقدمی نداریم که به آن بازگردیم. بدن با تسلیم خود به نظم نمادین هنجارمند، طبیعی می شود و بنابراین به واقعی شدن وادار می شود:

(…) آنچه که ما به عنوان ویژگی های درونی خودمان پذیرفته ایم همان چیزی است که ما ازطریق کنش های بدنی مشخص، در افراطی ترین شکل ممکن، اثری متوهمانه از حرکات پذیرفته شده تهیه و تولید می کنیم (باتلر ۱۹۹۰، ۱۵).

درواقع، اسطوره زیبایی سرپوشی نیست که بدن در آن منفعلانه ساکن باشد بلکه عینا همان کنش است که از طریق آن به طور اجتماعی [یک اصل] حقیقی شناخته می شود.

نتیجه گیری

رویه های معاصر نظم دهی به بدن و اقتدار پنهان آن ها ، در اختیار عاملیت و اراده آزاد هستند که درواقع نمایشی شگفت انگیز از قدرت و نیروی محتاط جبرگرایی هستند . بدن جنسی زنانه از طریق مناسک تغییر بدن ، مناسکی که درواقع بدن را به ایده آل و بت تبدیل می کند و سعی در انتزاعی شدن آن دارد ، حق آزادی بیان ( ابراز ) را از آن می گیرد . در نتیجه ، مادامی که ننگ ( داغ ) اجتماعی ( ستیگما ) ای که درونی سازی شده و همواره ( به طور ناخودآگاه ) تقاضا می شود ، حق آزادی جنسی زنان به مخاطره می افتد و کنترل زنان بر بدنمندی خود دچار تزلزل خواهد شد .

با این وجود، مفهوم قدرتمندسازی زنان باید همچنان به عنوان موضوعی از احتمالات و امکانات آزادی اراده مورد بحث باشد. گفتمانی که بر آزادی انتخاب متمرکز است عمیقا پیچیده و مسأله ساز است به این دلیل که اَشکال مدرن سلطه و انقیاد، انتخاب شخصی را غیرقابل درک جلوه می دهند.

از طرفی دیگر، در کنار تمامی دستاوردهای سیاسی فمینیسم، یک هدف اصلی وجود دارد که فمینیست های موج سوم به آن اشاره کرده اند، هدفی که تاحدودی یک مسأله از اصول اخلاقی تفکر پست مدرن معاصر است: تعهد به بازخورد غیرنقادانه(سنایدر – هال ۲۰۱۰). تفکر پساساختارگرایانه ابزارهای لازم را برای تأیید این که چگونه قدرت و عملکرد مقررات مشروع آن و بدین ترتیب، فمینیسم به عنوان یک تفکر پساساختارگرایانه باید به زنان نشان دهد که آن ها نه فقط موضوع دانش هستند بلکه سوژه هایی هستند که می توانند معانی آقدرت، مقررات مشروع را دارا باشند،این دارندگی نمی تواند به وسیله هرکسی مگر سوژه آگاه تجویز شود زیرا باید هوشیار باشیم نظم نمادین نوینی خلق نکنیم که روش های خودش را از سانسور و سلطه آشکار کند.

منبع:

https://philarchive.org/archive/DIMCRO-2